محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1182

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چون به آتش عمر بن خطاب رسيديم گفت : « اين ابو سفيان است ستايش خدايى را كه ترا بى پيمان و قرار داد به دست من انداخت . » وى سوى پيمبر خداى دويدن گرفت ، و من نيز استر را كه با ابو سفيان بر آن سوار بوديم بدوانيدم تا به در خيمه رسيديم ، و با عمر به يك وقت پيش پيمبر شديم و او گفت : « اى پيمبر خداى ، اينك ابو سفيان دشمن خداست كه بى قرار داد و پيمان به دست تو افتاده بگذار تا گردنش بزنم . » گفتم : « اى پيمبر خدا من او را پناه داده‌ام » آنگاه به نزديك پيمبر نشستم و سر او را گرفتم و گفتم : « به خدا هيچكس جز من با وى آهسته گويى نكند . » و چون عمر در بارهء ابو سفيان سخن بسيار كرد گفتم : « اى عمر ، آرام باش ، به خدا اين همه اصرار از آن مىكنى كه وى يكى از بنى عبد مناف است اگر از بنى عدى بن كعب بود چنين نمىگفتى . » عمر گفت : « اى عباس آرام باش ، به خدا وقتى مسلمان شدى از اسلام تو چندان شاد شدم كه اگر پدرم ، خطاب ، اسلام آورده بود چنان شادى نمىشدم ، براى آنكه مىدانستم پيمبر از اسلام تو بيشتر از اسلام آوردن خطاب شاد مىشود . » پيمبر گفت : « برو ، به او امان داديم تا صبحگاه فردا او را به يارى . » عباس ، ابو سفيان را به منزل خويش برد و صبحگاه او را پيش پيمبر آورد كه چون او را بديد گفت : « اى ابو سفيان ، هنگام آن نرسيده كه بدانى خدايى جز خداى يگانه نيست ؟ » ابو سفيان گفت : « پدر و مادرم فداى تو باد ، چه خويشاوند دوست و بردبار و بزرگوارى ، به خدا اگر خدايى جز خداى يگانه بود كارى براى من ساخته بود . » پيمبر گفت : « آيا وقت آن نرسيده كه بدانى كه من پيمبر خدا هستم ؟ » گفت : « پدر و مادرم فداى تو باد ، از اين قضيه چيزى در دلم افتاده است . » عباس گويد : به دو گفتم : « زودتر از آنگه گردنت را بزنند شهادت حق بگوى . »